تبليغاتX
بلنک لایف


بلنک لایف

نوشته های خط خطی


سلام

حالت خوبه ؟ چی شده ؟ مقاله ها رو فرستادی ؟ رفتی دکتر؟

لطفا دیگه به این شماره sms  ندید !

------------------------------

گاهی آدم فکر نمی کنه که احوال پرسی هم مزاحمت تلقی میشه!، یاد مادربزرگم افتادم روزایی که محتضر بود و هی آدما میومدن بهش سر میزدن و اون هی خسته تر میشد...از اینکه باید به سوالاشون جواب میداد...از اینکه هی به زور درد باید میگفت بهترم ...

هی شنیدن امید های الکی ...

یه وقتایی احوال پرسی هم حال آدمو بد می کنه!

---------------------------------

سیاه شدم سیاه و زشت،

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:25 توسط حامد | |

دروغ انواع مختلفی داره... کوچیک، متوسط، بزرگ اما نمیخوام راجع به اندازش حرف بزنم...

یه دسته بندی دیگم واسه دروغ هست: دروغ به دیگران، دروغ به خدا، دروغ به خود


وقتی به یکی دروغ میگی، حالت های مختلفی پیش میاد:

گاهی فکر می کنی خیلی زرنگی که همچین دروغی گفتی و خیلی کارات جلو افتاده و ... (حالا منظور از دروغ گفتن این نیس که با زبونت حرفی بزنی که خلاف واقعیته ... دروغ میتونه، این باشه که حرفت با عملت نخونه، میتونه جعل یه سند باشه، میتونه کپی یه کاری باشه که خودت انجام ندادی و ...)


این دروغ رو گاهی توجیه می کنیم با گفتن فلانی حقش بود، چاره ای نداشتم، اینطوری راحت تره و ...


یه دروغ دیگه دروغ به خداست، هی میگی خداجون اگه فلان اتفاق بیوفته من دیگه آدم خوبی میشم،مثلا اگه کنکور قبول شم ... ، اگه کار بگیرم ... ، اگه از فلان استاد پاسی رو بگیرم... فلان کارو انجام میدم...

بعد اگه اون اتفاق نیوفته، میگیم خدا دیگه صدامو نمیشنوه و به حرفام گوش نمیده ...

و اگه اون اتفاق بیوفته، تموم اون حرفامون، قول و قرارمون کم کم فراموش میشه و انگار نه انگار ... بازم همون آدم سابق میشیم ... یه جورایی انگار تموم حرفامون دروغ بود و الکی!


و نوع  سوم دروغ، دروغ به خودمونه ...

دروغ به خودمون! ... چطور به خودمون دروغ میگیم؟ در حالی که خودمون میدونیم حرفمون دروغه؟ چه کار سختی ؟؟

اما من دارم هر روز اینکارو می کنم، میگم از فردا فلان کارو می کنم و اونو انجام نمیدم، میگم دیگه فلان کارو انجام نمیدم در حالی که مدام تکرارش می کنم و...

حالا هی خودمو مشغول می کنم که دروغام، یادم نیاد...که زشتی هامو فراموش کنم... بد بودنم رو...


به خدا دروغ گفتنم یه جور گل به خودیه... چطور دروغ میگیم به کسی که از همه چیمون با خبره ؟؟؟


و من از اینهمه دروغ به خودی آشفته و کلافم... هی نمیشه به خود قول بدی و هی بزنی زیرش ... یه جورایی انگار داری خودت مسخره می کنی و همینطور باعث میشه که اعماد به نفس و ارادت بیاد پایین ...


و با خودت بگی که  این چه زندگی ایه که واسه خودت درست کردی پسر ؟ داری چیکار می کنی ؟ داری کجا میری؟

با خودت رو راست باش...

تا کی میخوای تو گرفتاریات خدا خدا کنی و وقتی از گرفتاری خلاص شدی یادت بره که خداییم هست و یکی هست که همیشه داره می بینتت...

و چطور میتونی به خودت دروغ بگی؟  ... خودت که میدونی حرفاتوو ...

باید دنبال راهی بگردی... همه چیز خودتی... تو این ماجرا دیگه نمی تونی کسی رو مقصر بدونی ...  فکر کن به عاقبت کری که می کنی... به اثرش و نتیجش ... این کارا تو رو به کجا می بره ؟ اصلا تو رو به جایی می بره ؟

تا حالا چیا رو به خاطر این راه از دست دادی؟ و چی بدست آوردی؟

اصلا دخلت به خرجت میخوره ؟ ... اینهمه میگی رشتت خوبه و اله و بله ..وقتی تو زندگی شخصی خودت اصول و قوانین رشتت رو رعایت نمی کنی...از چی حرف میزنی ؟

یه نگاه به خودت بنداز ... به کارایی که از 1 فروردین تا امروز که 15 فروردینه کردی بنداز !...

یه دو دوتا چهارتا بکن ... 


هیچی بهتر از یه رنگی نیس... با خودت رو راست باش...

این حرفا نصیحت نیس حامد، خودت تا اینجاشو دیدی، بعدشم می بینی ... انتخاب و تصمیم با خودته... با خودت...

اینهمه آنالیز تصمیم گیری و تحلیل سیستم و اقتصاد مهندسی و کنترل پروژه و ...  الکی پاس نکردی و واقعا اگه تو زندگیت اگه نتونی ازشون استفاده کنی، بدون که هیچ جای دیگم نمی تونی ازشون استفاده کنی...

یه بار دیگه برگرد... یه بار دیگه نگاه کن...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 1:28 توسط حامد | |

قصه خیلی سادست پسر نادون ...

ضعیف باشی سوارت میشن ... ضعیف باشی بارت می کنن ... ضعیف باشی میندازنت دور ... ضعیف باشی بهت زور میگن ... ضعیف باشی ...

اگه قوی باشی ... بهت نیاز دارن ... مجبورن بونت رو تحمل کنن ... میتونی کمک کنی ...

میتونی ...

حالا کدومو انتخاب می کنی ؟ ... ضعیف بودنو ؟؟؟

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 12:19 توسط حامد | |

خدایا خسته شدم، نه از تو ... تو که خوبی و مهربون

از خودم خسته شدم ... از گم شدنم از بیراهه رفتنم... از جاده خاکی رفتم ... از دروغ گفتنم ... از بد بودنم ..از مظلوم نمایی کردنم...از زشت بودنم ..از فکرهای بدی که تو ذهنمه ...از ... از تموم چیزایی که بهتر از من میدونی و به روم نمیاری...

از تنبلیم ..از ... خدا      از اینا خسته شدم ... کمکم کن ... اینهمه بیراهه...خدا...

کمکم کن راهمو پیدا کنم و محکم و ثابت بهش ادامه بدم..کاریم به مناظر اطرافش که منو از مقصد دور می کنن و باعث میشن بمونم و بپوسم نشم...

خدا ...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 0:40 توسط حامد | |

زیرقول زدن عادتمه !

قرار گذاشتم 5000 تومن بابت هر اشتباه !

فک کنم تا آخر سال 100 تومن جمع شه ! ، 


پی نوشت:15000 تومن !

فقط 30 و خرده ای روز تا آخر سال مونده !

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 19:14 توسط حامد | |

سلام

تصمیم گرفتم ازین به بعد فقط در مورد رشته ام بنویسم، شاید اینطوری بتونم یه کم مفید باشم و هم باعث میشه برم دنبال چندتا کاری که بدردم میخوره


هر چند که: در این سرای بی کسی ... کسی به در نمی زند

اونیم که در می زند رو کاری می کنیم که دیگه در نزنه، بگذریم

کلا این وبلاگ تغییر کاربری داده !

شادباشید و سلامت


پاسخنامه تشریحی  کنکور ارشد صنایع 89 !

http://s1.picofile.com/file/7295855157/Photo_0001.jpg
http://s1.picofile.com/file/7295888167/Photo_0002.jpg
http://s1.picofile.com/file/7295881719/Photo_0003.jpg
http://s1.picofile.com/file/7295893652/Photo_0004.jpg
http://s1.picofile.com/file/7295897525/Photo_0005.jpg
http://s1.picofile.com/file/7295901719/Photo_0006.jpg

موفق باشید

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 16:7 توسط حامد | |




سلام

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 11:8 توسط حامد | |

درد رو از هر طرف بخونی درده و گفتنش هم اگه دردی اضافه نکنه، دردی رو دوا نمی کنه،پس بیا تو شادیامون شریک باش،غم هامون بگذار مال خودمون باشه،خودخواه شدم نه ؟

به همه میگی که بارون رو دوست داری،برف رو و دویدن زیر بارون رو و برف بازی توی زمستون رو... اما ... اما  وقتی بارون می بینی فرار می کنی تا خیست نکنه،وقتی برف می بینی دستکش می پوشی تا دستات سردشون نشه !  و این انگار با اون حرفایی که میزدی در تضاده ...

اگر بارون رو دوست داری،خیس شدن هم همراهش داره !

و اگه برف بازی رو دوستت داری،سوز و سرما رو هم همراهش داره !

و اینجاست که به خودت میگی نکنه به همه دروغ گفتم،و به خودم هم ! ... و اونجاست که وجدانت اتیش میگیره ... درگیر میشی نه با دیگران ،که با خودت ...

و از اینهمه تضاد و تناقضی  که تو حرفت و عملت هست ... اونوقت می مونی کی رو داری گول میزنی،دیگران رو ؟ خودت رو ؟ خدا رو ؟

و فکر می کنی چقدر رنگی شدی،چقدر شبیه اونایی شدی که یه روزی ازشون خوشت نمی اومد،هیچوقت  دوست نداشتی یه روزی  مثه اونا باشی ...

و  اونوقت  میمونی ...جاده معلومه،تموم نشونه ها هستن اما تو توجیه می کنی...توجیه می کنی که این راه نزدیک تره...مجبور بودم از این راه برم...اگه من اینکارو نمی کردم یکی دیگه می کرد ...

و پشت سر هم میگی و میگی اما ته دلت میدونی که فقط داری خودت رو گول میزنی...و ...


ابتدایی که بودیم،موقع امتحانای وسط سال،خدا خدا می کردم میگفتم فقط این امتحان به خیر بگذره،به جون خودم ثلث بعدی درسامو میخونم که دیگه این اتفاقا نیوفتته و به این وضع نیفتم اما ... اما وقتی اون امتحانه تموم میشد،تموم قول و قرارهام یادم میرفت ، تموم حرفایی که تو اون لحظه از زمان با اطمینان میگفتم که انجامشون میدم رو انگار به عمد یا غیر عمد فراموش میکردم.

 و گذشت و گذشت ...راهنمایی ،دبیرستان،دانشگاه و ...

اما اوضاع تغییری نکرد ...هنوزم شبای امتحان همون پسر بچه ی دوران ابتدایی ام که هی به خودش قول میده و هی میزنه زیر قولش ...

حالا اینارو ننوشتم که از درس و مشق و این چیزا بگم، همش یه مثال بود واسه اینکه بگم ...

همین !

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 13:50 توسط حامد | |


یک روز تمام این روزها با تمام خوشی ها و تلخی هایش میگذرد و من حسرت بازگشت به این روزها را خواهم خورد،حسرت لحظه لحظه اش را ...


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 13:47 توسط حامد | |

 

 در پایان اگر صحبتی دارید ما سر و پا گوش هستیم.

  فقط می خواستم بگویم اگر من در حال حاضر دانشجو بودم حداقل به 2 زبان زنده دنیا تسلط پیدا می کردم  و حتما از ثانیه به ثانیه عمرم استفاده کامل می کردم و هیچ وقت حاضر نبودم بیش از اندازه برای اوقات فراغت وقت  بگذارم و حتما در برقراری روابط با اطرافیانم خیلی خیلی دقیق و با برنامه عمل می کردم.

  

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 21:47 توسط حامد | |


:قالبساز: :بهاربیست: